سه محصول در یک بسته Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
خسته ام...

خسته ام....از همه آدمها...

آدمهایی که ازدواج می کنند چون کار دیگری ندارند برای انجام دادن.

زوجهایی که بچه دار می شوند چون دیگر حرفی ندارند برای گفتن.

آبدارچیی که به خاطر یک لیوان چایی میخواهد تمام تحقیرهای زندگیش را سر آدم خالی کند.

دختری که با داشتن یک تیپ تمام اسپورت(موهای بنفش،کفش تیمبرلن،و عطر بیژن و برق لب فرانسوی و چهره زیبا...حالا بقیشو نمیدونم...دختر که نیستم...شایدم همشو اشتبا گفتم.) تا آرنج النگوی طلا دستش کرده.

آدم ناشناسی که وقتی برای کاری سراغش میری مثه سگ هار جوابتو میده و بعد که یه روز سر و کلش طرف تو پیدا میشه چس خند میزنه به پهنای صورت.

راننده ای که با یه پیکان لکنته و تاریک پونصد تومنی تو پرت میکنه طرفت چون فکر کرده صد تومنیه.

تازه دامادی که جز خاطرات خدمت چیزی نداره برای همسرش تعریف کنه و این یک مورد دقیقا وقتی از یه سفری بر میگشتم درست تو صندلی جلوم داش اتفاق می افتاد.

آدم بیشعوری که رو کاپوت پرادوش پر خون مرغه ...که یه وقت چش نخوره....

خواننده ای که صداش مثه صدای ناخن کشیدن رو شیشس و از زور اعتماد به نفس کاذب می خواد با کلیپ ۱۰ میلیون تومنی خودشو فرو کنه تو مغز ملت...مخصوصا که صداش صبح هم از رادیو پخش بشه با مطلع:پرنده ها قناری ها بیاین که صبحو بسازیم

 از دوستای زگیل....آدمایی که نمیفهمن تو حوصلشونو نداری و وقتی مجبور میشی که مستقیم بهشون بگی میشن دشمن خونیت...نمیدونم وقتی مردمو تحویل میگیری برات قیافه میگیرن و وقتی بهشون بی محلی میکنی هی زرت و زرت جلوت سبز میشن و توقع لبخند دارن....که یعنی چی؟...

از مردای خرس گنده ی سر کار که به محض اینکه یه دختر خوشگل میاد تو بخش مثه عنتر لوتی شروع میکنن به خوشمزگی و بلند بلند حرفای با نمک زدن و لبخندای الاغ یونجه دیده.

 

اگر به خانه من آمدی برایم ای مهربان چراغ بیاور و ...یک دریچه ...که از آن....به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
برف بهاری....

میگه:ادب از که آموختی؟....از بی ادبان....هرچه از فعل ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردمی  (سقراط)....با توجه به اینکه دنیای تضاد هاست و هرچیزی عکسشم موجوده!...و من باب اینکه بدی اگه نبود خوبی هم وجود نداشت.از همین جا میشه به شاُن زشتی پی برد (نمونش : فضیل عیاض-دزد، قدیس آگوستین-خلافکار،کوئیلوُ-معتاد ـ سایکو،سعدی-قاتل(رجوع کنید به داستان کشتن هندو توسط وی)،...)...یکی از راههای شناخت خدا زشتیه و اگه آدم بدی  میبینیم، جبهه نگیریم چون ممکنه یک زائر جاده الهی باشه (فهم تاریکی در صورتی که اندیشه ای در پس آن باشد یعنی شناخت کامل روشنایی) ...به هر حال : هر بیشه گمان مبر که خالیست ...شاید که پلنگ خفته باشد....

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
ما کیییم اینجا کجاس؟

چون ۱۳ روز نحسیه پس من چند تا نکته باس بگم:

- شده تا حالا بدجور خوابت بیاد ولی خوابت نبره و باز بد جور خواب باشی و مجبور باشی بیدار شی؟

- شده تا حالا انقدر گشنه باشی که حالت بد شه! و بعد انقدر بخوری که حالت بد شه!!

- شده دلت واسه یکی انقدر تنگ بشه که بشه یه ذره و بعدش وقتی میبینیش ......

- شده حوصلت سر بره و در حال فغان بیای بالا روانت و بری ۱۰۰ تومن خرج کنی که سرت بند شه بعدش باز سر جای اولت باشی؟

- شده تا حالا دلت برا تعطیلات لک بزنه و بعدش تو تعطیلات ....دلت بخواد بری سر کار؟

- شده تا حالا از جلوی یه پرنده فروشی رد شی و بعد وسوسه بشی یه جونور بخری...بعدش که میای خونه بمونی که این چه غلطی بود که کردی؟

اگه اینطوریه پس حالت مثه من بده...ولی خوب میشی...مشکل اینجاس که تجربه معلمیه که اول امتحان میگیره بعد درس میده!

 

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
ما کیییم اینجا کجاس؟

چون ۱۳ روز نحسیه پس من چند تا نکته باس بگم:

- شده تا حالا بدجور خوابت بیاد ولی خوابت نبره و باز بد جور خواب باشی و مجبور باشی بیدار شی؟

- شده تا حالا انقدر گشنه باشی که برا غذا بمیری ! و بعد بری غدا بخوری و از هر چی سیر شدنه بدت بیاد؟

- شده دلت واسه یکی انقدر تنگ بشه که بشه یه ذره و بعدش وقتی میبینیش ......

- شده حوصلت سر بره و در حال فغان بیای بالا روانت و بری ۱۰۰ تومن خرج کنی که سرت بند شه بعدش باز سر جای اولت باشی؟

- شده تا حالا دلت برا تعطیلات لک بزنه و بعدش تو تعطیلات ....دلت بخواد بری سر کار؟

- شده تا حالا از جلوی یه پرنده فروشی رد شی و بعد وسوسه بشی یه جونور بخری...بعدش که میای خونه بمونی که این چه غلطی بود که کردی؟

اگه اینطوریه پس حالت مثه من بده...ولی خوب میشی...مشکل اینجاس که تجربه معلمیه که اول امتحان میگیره بعد درس میده!

 

پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387
سیب لعنتی...سیب مزخرف.

سیب زمان را گاز میزنم و فکر میکنم، ...فکر میکنم شاید اگر سیبی نبود وسوسه ای هم نبود...شاید گناه از آدم نبود...شاید همه اینها فقط یک بازی است...چه بازی احمقانه ای.پس به درک من هم سیبم را گاز میزنم......

 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
عید آمد و AD  میخواییییییییم ...... خدا.

دلم میخواد امسال رویاهام واقعیت بشن و واقعیت هام رویا...عید همه رفقا پیشاپیش....م...ب...ا...ر...ک.

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
اگه میشد...

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی ...  فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

آدم اگه اونطوری که دلش میخواد نتونه زندگی کنه...دیگه آدمه؟...حتما باید یه جوریی این زمان از دس رفته جبران بشه و اگه خدایی هس باید اون دنیا حسابی از خجالت ما نسل انقلاب در بیاد .خلاصه میخوام بگم که....خام نبودم...پخته هم نبودم...ولی سوختم.