راه بهشت(داستان قیمی)
لاک پشت و دو مرغابی در بیشه ای با هم دوست شدند.گاه پرواز مرغابی ها رسید.لاک پشت که به آنها عادت کرده بود با تضرع و زاری از آنها خواست که او را هم با خود ببرند .و قرار شد که دو سر چوب را دومرغابی به دهان بگیرند و لاک پشت هم وسط آن را به هکذا.در بین راه لاک پشت زیبایی را روی زمین دید و داد زد :آهای عشق من... ازچوب جدا شد و به سرعت به سمت زمین سقوط کرد.در راه با خود گفت :اشتباه کردم هر طوری شده باید جبران کنم بعد گفت: باید تا آخرین نفس تلاشم را بکنم بعد گفت : خواستن توانستن است بعد گفت : در نا امیدی بسی امید است بعد گفت : پایان شب سیه سپید است بعد : تکه تکه شد.



...این زمان بگذار تا وقت دیگر .
...
...یه مدرسه جلو خونه ما بود و هنوزم نکندنش!...که دبستانی دخترانس ....هر روز صبح یه عالمه فرشته فینقیلی میرن تو با دندونای موش خورده و صدای جیرجیرشون صبحها مثل صدای گنجیشکای تو درختای سپیدار باغ معتمدالسلطنه است که من هیچ وقت ندیدم ولی معتقدم وجود داره...درست پشت این مدرسه یک راهنمایی دخترانس پر از دخترای از جشن تکلیف رد شده سرتق که از صبح تا شب در حال جر دادن گلوی ناظم مدرسن اما مشکل کار اینجا بود که ناظم محترم یاد گرفته بود به جای جر دادن گلوی مینیاتوریش بلندگوی مدرسه و فلان همسایگان بی گناه رو جر بده و ما که معمولا شبا دیر میخوابیدیم مجبور بودیم راس ۷ کلمونو از زیر پتو در آریم و به هرچی تعلیم و تربیته فحش چارواداری بدیم و حرص بخوریم تا مراسم صبحگاه پادگان دخترانه بتول فنتول تمام شود(خدا میدونه چند بار زنگ زدیم مدرسه راهنمایی تذکر دادیم!-هرچند دبستانه هم ذله مون کرده بود اما خب چون پر جوجه بود اهمیت نمیدادیم اونقد).از اونجایی که ما ایرونی جماعت فقط در یک ثانیه مانده به انفجار است که وارد عمل میشویم ما هم (من و آق داداش) تصمیم گرفتیم یک مادری...نه ...یک عمه ای(آها این خوبه) از بلندگوهای این راهنمایی استاد کنیم و نقشه کشیدیم واسه ساعت ۱۱ شب که شهر سوئیچ میشد رو شهر ارواح....(نمیدونم بگم چی کردیم-بد آموزی-؟یا نه؟..باس برم یه گل رز پر پر کنم ....بر میگردیم ایشاا...)