ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 خرداد ماه سال 1390

راه بهشت(داستان قیمی)

نوشته شده توسط ا در ساعت 03:30 AM

لاک پشت و دو مرغابی در بیشه ای با هم دوست شدند.گاه پرواز مرغابی ها رسید.لاک پشت که به آنها عادت کرده بود با تضرع و زاری از آنها خواست که او را هم با خود ببرند .و قرار شد که دو سر چوب را دومرغابی به دهان بگیرند و لاک پشت هم وسط آن را به هکذا.در بین راه لاک پشت زیبایی را روی زمین دید و داد زد :آهای عشق من... ازچوب جدا شد و به سرعت به سمت زمین سقوط کرد.در راه با خود گفت :اشتباه کردم هر طوری شده باید جبران کنم  بعد گفت: باید تا آخرین نفس تلاشم را بکنم  بعد گفت : خواستن توانستن است بعد گفت : در نا امیدی بسی امید است  بعد گفت : پایان شب سیه سپید  است  بعد : تکه تکه شد.

سه شنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1390

نگرانی های ۸۶

نوشته شده توسط ا در ساعت 01:15 AM

چند تا نگرانی عمده دارم:

۱- اگه خدا بخواد ۶۰ سال عمر بده تا حالا نصفش گذشته و موندم بقیشو چه کنم.

۲- اون روزی که پدر و مادرم رو از دس میدم چقدر می تونه وحشتناک باشه؟

۳- آیا جنگ میشه و من تو بمبارون یا بمب گذاری یا بمب ... کشته میشم؟

۴- من خونه ندارم چه باید بکنم؟

۵- آیا من یه بارم نمی تونم پامو بزارم از این خاک بیرون؟ دوست دارم اول برم مکه!

۶- ازدواجم چه طو میشه؟ بچه هایی خواهم داشت؟ آدمن؟ یا قراره چند تا ....

۷- ممکنه که یه روز آدم آرومی بشم و از خدا هیچی نخوام؟(یادمه دکی قمشه ای میگفت ثروت ما خواستنه !)

۸- داداشم !

۹-مردم دور و برم...

۱۰- سلامتیم...

۱۱- آزادیم...

۱۲- بختک!!!

۱۳- خوندن همه کتابای توپ دنیا..

۱۴- یه صدای خوب(اینو که عمرا فقط نکیر و منکر میتونن بدن بهم!)

۱۵- یه باغ با درختای خیلی قدیمی!!!هان؟

۱۶- ای نسیم سحر .....

 

چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388

تعریف آقای خدا...

نوشته شده توسط ا در ساعت 07:45 AM

همه تشکیل شدیم از گوشت و پوست و خون و ...باز همه اینها تشکیل شده از سلول و سلول در اصل ماده است و ماده هم تشکیل شده از مولکول و مولکولها هم از اتم ها تشکیل شدن و اتم ها از الکترون و پروتون و نوترون و الکترونها از کوارک ها تشکیل شدن و کوارکها هم ریز ترین ذره انرژی ان و اینها از قدیم بودن و الانم هستن و در آینده هم خواهند بود و معلوم نیس از کجا اومدن و معلومم نیس به کجا میرن نه دنیا اومدن و نه میمیرن و نه عمر و سن میشه براشون قائل شد و نه دیده میشن در حالی که همه جا هستن و تمام کهکشان از اونا تشکیل شده...برگرد ببین همه اینا تعریف خدا نیست؟

دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388

یاد ایام گذشته...

نوشته شده توسط ا در ساعت 07:42 AM

در عنفوان چکامه پدر سوخته بازی های نوجوانی روزی از روزها پس از قیلوله نیمروزی مکشوف شد که بیل مکانیکی شهرداری جهت عملیات گاز رسانی به در و دهات ما با یک عدد تراکتور بیل مکانیکی دار!جلوی منزل ما را به عمق ۲ متر حفر نموده و با یک تیر ۲ نشان هم زده بود و رفته بود بالا بیلش و شاخه های درختی رو که به سیم های برق گیر کرده بود زرت و زرت اره کرده بود و کلی شاخ و برگ تو کوچه جم شده بود و در آنی به سر کچل اینجانب زد که برگها را بر روی چاله فوق نهاده بلکم یه بنده خدایی بیوفتد توش و دک و دهنش سرویس شود و ما کلی خر کیف شویم لهاذا هوا که تاریک شد عملیات فوق را به منصه ظهور رساندیم و چشمتان روز بد نبیند که هنگام صبح برای خرید نان به زور دگنک از منزل خارج و کورمال کورمال همچون تاپاله ای تهی از شعور گل سرخ در اندرون چاله بیوفتادیم و ....فهمیدم ضرب المثل چاه نکن بهر کسی یه فولکلر واقعیه!

شنبه 23 خرداد ماه سال 1388

نوشته شده توسط ا در ساعت 2:34 PM

فیلتر شدم :-(

دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388

جواب...

نوشته شده توسط ا در ساعت 08:19 AM

عرق سردی به تنم نشسته و چشمام که باز میشه اول از همه میفهمم که پیشونیم خیسه و همه جا تاریک و احساس میکنم هنوز تو خابم.نمیدونم فک کنم داشتم تو خاب را می رفتم که یه سه تار رو دیدم که به دیوار تکیه داده شده و یهو احساس کردم که من دو سه بار دیگم این خابو دیدم و چنان ترسیدم که تو همون خاب به حالت دو رفتم پیش پدرم و بش گفتم من چرا دائم این خابا رو چند بار عین هم میبینم! و پدرگفت این دنیا تا حالا سه بار شروع شده و تموم شده و تو قبلا اینو زندگی کردی.و من از ترس از خاب بیدار میشم و عرق سردی به تنم نشسته...

سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

سیخ نزن بچه ...

نوشته شده توسط ا در ساعت 12:02 PM

قالب قبلی به علت تصادم با افاضات مغزی بنده  به F  رفت و رفیق ش زنگ زد و دستور مستقیم جهت راه اندازی مجدد این کلبه خرابه صادر کرد و اینم از این.ببخشید که قالب قبلی پر!

دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388

زلال نور ...جون

نوشته شده توسط ا در ساعت 2:39 PM

وقتی یه آدمی میگه:شاید باید....یا مثلا : تاحالا شده...و اینو با ۱۰ تا مثال میگه من میخوام مونیتورو از وسط جر بدم ...حالا نمیدونم چرا؟و البته اگه چرا شم بفمم نمیدونم چه طوری؟!!! 

*این مدت که بلاگ ما سیفید بود خیلی حال داد...یه ایمیل ناشناس هم بود !:- )...نگران بود واسه ما و ما خیلی حال کردیم که مهمیم !

سه شنبه 5 خرداد ماه سال 1388

شامس ...

نوشته شده توسط ا در ساعت 10:09 AM

در عنفوان چکامه پدر سوخته بازی های جوانی روزی از روزها پس از قیلوله نیمروزی مکشوف شد که بیل مکانیکی شهرداری جهت عملیات گاز رسانی به در و دهات ما با یک عدد تراکتور بیل مکانیکی دار!جلوی منزل ما را به عمق ۲ متر حفر نموده و با یک تیر ۲ نشان هم زده بود و رفته بود بالا بیلش و شاخه های درختی رو که به سیم های برق گیر کرده بود زرت و زرت اره کرده بود و کلی شاخ و برگ تو کوچه جم شده بود و در آنی به سر کچل اینجانب زد که برگها را بر روی چاله فوق نهاده بلکم یه بنده خدایی بیوفتد توش و دک و دهنش سرویس شود و ما کلی خر کیف شویم لهاذا هوا که تاریک شد عملیات فوق را به منصه ظهور رساندیم و چشمتان روز بد نبیند که هنگام صبح برای خرید نان به زور دگنک از منزل خارج و کورمال کورمال همچون تاپاله ای تهی از شعور گل سرخ در اندرون چاله بیوفتادیم و ....

دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388

ا وا خاب :-)...

نوشته شده توسط ا در ساعت 11:35 AM
چندین ساله که یک خاب رو عینا و بدون یک فریم کم و زیاد موقعی که اصلا تو فکرش نیستم میبینم و با دیشب از سه چار بار رد شده.اونم اینه که تو یه دره چار پن متریم به صورت یک هفت گنده و گشاد و دو سمت این هفت کلا خیط سبزه و بالاشم درخت سبز شده و از وسطشم یه آب زلالی نه پرزور در حال جریانه و من تصمیم میگیرم از این دره بیام بیرون و از شیب کناری میرم بالا اما وسط راه هی لیز میخورم چون علفا خیسه و نمیتونم برم بالا و بعد از دو سه بار- تموم.فقط جالبیش برام اینه که عینهو دفعه قبل صحنه ها هر دفه و جالب تر اینه که ببینم کس دیگه ای هم همچین تجربه ای داره یانه؟
یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود...

نوشته شده توسط ا در ساعت 2:44 PM

بش زل زدم و چش از چشش نمیتونم بردارم.باورم نمیشه اصلا و ابدا که همچینکاری رو دارم انجام میدم.آخه کی میره تو مهمونی ژله نیم خورده یه دختر جوون رو برداره و جلو چشاش شروع کنه به خوردن.یه چیزی عجیبی بین چشای ما در حال رفت و آمد بود و وقتی فهمیدم که اون چیزا چی بود که دیگه دیر شده بود.من کنارش نشسته بودم  و جمله قدیمی دوستت دارم رو هم چند دقیقه ای بود که رد کرده بودم.احساس میکردم اونچیزی که تو اون لحظه تو فضا موج می زد فقط یک چیز بود.<<اینجا یک ابله واقعی نشسته است>> و اون کسی به جز من نبود.اما الان میفهمم که ابله واقعی اون موقع من نبودم بلکه الان هستم که اون زمان نفهمیدم زنها موجوداتی هستند که فقط به اون چیزهایی که میخوان٬نه میگن.و فرصت از دست رفت.

جمعه 1 خرداد ماه سال 1388

فضولی و مزایای آن...

نوشته شده توسط ا در ساعت 03:49 AM

در بحبوحه حملات پی در پی هواپیماهای عراقی که همراه با آژیر قرمز تلوزیونه حسب فضولی و دیدن ماوقع و طیاره های عراقی من و برادرم روی پشت بوم اونا رو نگا میکردیم . یه نور قرمز از آسمون اومد پایین و به صورت منحنی جایی خیلی دور از ما تلپی خورد به زمین و یه نور زرد داد بیرون با یه عالم جرقه های بنفش و قرمز و بعدشم یه صدای ترررق.دهنم خشک شده بود و داداشم گفت بیا بریم پایین و اینو مثه یه آدمی گفت که انگاری نمیترسه اما من میفهمیدم حالشو.بش گفتم نه واستا از این بالا جالبه و حیفه بریم پایین.مادر و پدر هم رفته بودن عیادت دایی مریض و بی حال که ده سالی میشد سرطان داشت و هر از چند گاهی عود می کرد و چون مجرد بودو فقط مامانو داشت تو اون شهر زنگ میزد که پاشین بیاین من رفتنی ام.اما دوساعت بعد والدین گرام خونه بودن و معلوم بود که باز این دایی جون عزیز ما گریه ملتو درآورده  .بعدشم که خوب شد و همین دو سال پیش تو تصادف جاده هراز فوت شد با وصیتی که کرده بود خدابیامرز یک سالی دهن ما رو سرویس کرد.به داداش میگم بهتره بریم پایین من یه کم نگرانما.میگه:چه طو من که میگم بیا نمیای٬و لج بازی میکنه نمیاد.میزنه به دستم و میگه اون بالا رو ببین این چیه ؟یه نور سفید پر مایه با هاله قرمز می بینم و بش میگم بمبه! و تقریبا فریاد میزنم.داره میاد رو سرمون.و من دستشو میکشم و به حالت فرار میریم اون سر دیگه پشت بوم که کنارش یک تیکه زمین بزرگه پر از دار و درخت و ما بش میگیم زمین.توش بابا سبزی کاشته و چند تا مرغ و خروس هم داره و یه اتاق کاگلی که بابای بابا ساخته و سقفش یک متری با سقف خونه ما فاصله داره.منو داداش وقتایی که میخوایم میون بر بزنیم و بریم تو زمین آتیش روشن کنیم و سیب زمینی کبابی کنیم از این را میریم که مامان و بابا گیر سه پیچ ندن که این موقع شب کجا و مشغول دیدن سریال سربداران راحت باشن و ما هم.با اینکه قبلا دستمونو به لبه پشت بوم میگرفتیم و آروم میومدیم رو سقف اتاقک و بعدش از میله های پنجره میگرفتیم و میپریدیم رو سطح زمین اما این بار میپریم رو سقف و زانوی من همونجا یه زخم بزرگ به خاطر برخورد مستقیم با تیر جوبی بیرون زده سقف بر میداره که لکش رو پوستم هنوز هست و اون موقع اصلا نفهمیدم که خونی شده باشه حتی و به زحمت و سرعت خودمونو میرسونیم ته زمین که یه صدای مهیبی به طوری که هیچ وقت دیگه عینشو نشنیدیم میاد و همه جا یک لحظه رو شن میشه ....نیم ساعتی نشستیم و نمیدونیم جه کار کنیم .بدجوری شوکه شدیم و برادرم  گریه میکنه.من هم تمام تنم داغ شده و فقط دعا میکنم که عراقی ها نیان بکشنمون! .صدای بابا از سر باغ میاد که مارو صدا میکنه و داداش به تاخت میره طرف صدا ٬ گریه کنان بر میگرده و بلند میگه :پاشو.بابا میاد طرفم و منو که زانوم زخمیه و از ترس نمیتونم از جام بلند شم بغل میکنه و میبره سر باغ جایی که مامان داداشو بغل کرده و داره آرومش میکنه.میرسیم سر کوچه و من فقط یه ماشین آتش نشانی میبینم و خونه همسایه روبرویی که به شدت در حال سوختنه و شیشه های شکسته خونه دیوار به دیوار ما . پیر مرد معلم تنهایی اونجا میشینه  که بعدا میفهمم با دخترش جزغاله شدن.با خودم میگم کاش اون پیر مردم به جای یکسره دم در نشستن و دعوای بچه ها و فضولی تو کار همسایه ها و خبر کشی مثه ما برا فضولی میومد رو پشت بوم.

چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388

صفا ....

نوشته شده توسط ا در ساعت 09:09 AM

ساعت ۱۲ ظهره و من توی اداره نشستم و به خودم فحش میدم .هوا گرمه و یکی از روزای آخر شهریوره  و فرداش تولدمه.در این روز کذایی دنیا اومدم و معلوم نیس در کدوم روز کذایی میمیرم.روبروم میز دو تا همکار دیگس که یکیشون یه دختر همسن خودمه که با این که خیلی آدم پر شر و شوریه اما هنوز مزدوج نشده و دماغشم عمل نکرده و همین سوءضن منو بیشتر میکنه که این باید یه جورایی لز باشه.بغلش همکار دیگه من نشسته که اگه زیر تریلی در حال ترمز هم رفته باشه باز داره بلند بند میخنده و رو نمیکنه .از اون هفت خطای همه فن حریف.خودش میگه از دستم در رفته چند تا جنس مخالف رو میشناسم تو این شهر و من تا امتحانش نکرده بودم فکر میکردم بلوف میزنه.یه دختر فسقلی داره که بعید نیست خدای نکرده سرور الهی انتقام باباهه رو توسط این بگیره ازش.خدانکنه البته.بش میگم تو بابایی آدم شو .میگه تو که نیستی، خر شو.و من نمیتونم.عکسم افتاده رو شیشه میز و تو تصوراتم خودمو پیر میبینم.زندگی رو خیلی زود شروع کردم و روزای شاد مثه برق یه چک محکم بعد یه مورمور پریدن رفتن و دردش مونده.به خودم میگم،بابا مرد پاشو یه کاری بکن که به تنبلی عادت میکنیا و احساس میکنم که چه افکار کودکانه ای دارم و زندگی تخمی تر از این حرفهاست.یه نگا به رفیق همیشه خندان پدرسوخته می اندازم و معلوم نیست داره رو صفحه مونیتورش چی میبینه که وقتی من بش میگم بیاد رو راحتی چال لپاشو نمیتونه جمع کنه که جلوی فضولی منو بگیره.یه فکری به سرم زده.دو دلم.بش میگم :حمید،بیا بریم دوبی.شاید صد بار نزدیک ساعت یازده نشستیم با هم خیالبافی کردیم و الاغ اندیشه رو تو مرغزار توهم خرچر کردیم.اما اون ساعت انگاری یه جور دیگه بود.دستشو آورد جلو و گفت مردونه؟.و من که مدت زیادی بود منتظر یه کل کل تا ته خط بودم ،زدم قدش و رفتیم دو سه تا آ‍ژانس مسافرتی و بالاخره بلیط دوبی رو رزرو کردیم و 300 تومان هم به عنوان بیعانه  مشترکا از عابر بانک ها اخذ و به متصدی جیگر آ‍ژانس دو دستی تقدیم و قرار حرکت رو برای 1 مهر گذاشتیم و بعداز امضاء قرار داد فهمیدیم که بعععله.الان توی ماه رمضون هستیم و وه که چه خرهایی به تور آجانس!افتاده بود که ما باشیم.اما نمیگم که اون 3 روز و چهار شب اصلا جزو عمرم حساب نشد و میتونی بگی ندید بدید!.یا هرچی.به هر حال آدم تو ماه رمضون ٬اونم دبی ٬ با یکی توی اتاق کناریش اونم توی هتل آشنا بشه که باش بره خونه پسر امیر دبی و یا مثلا تو لابی هتل با شهرام کاشانی قهوه بخوره ساعت 2 شب خودش داستانی داره که :شرح این هجران و این خون جیگر...این زمان بگذار تا وقت دیگر .

سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388

آیت ا.. بهجت

نوشته شده توسط ا در ساعت 09:03 AM
امیدوارم روح آقای بهجت روح و جسم منو قرین رحمت کنه٬ اگه بتونه...اگرم نه.ملالی نیست جز دوری ایشان فعلا.
دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388

در...

نوشته شده توسط ا در ساعت 10:10 AM

تا میام بش بگم نرو از ماشین پرید پایین.وقتی داشت درو می بست یک لحظه با خودم گفتم الانه که شصتش گیر کنه لای در .نزدیک غروب که میشد میرفتم تو حیاط و شیر آب رو باز میکردم ٬شلنگ آبو بر میداشتم  باش درختای تو حیاطو لیچ آب میکردم. بعدش میرفتم زیر اقاقیا وا میستادم تا بارون شبنم سرد بریزه رو گردن و کله گر گرفته از گرمای من.بعدش از راه پله پشت بوم میرفتم بالا و روی تخت چوبی پر قیژوویژ دراز میکشیدم و تنی آروم میکردم .خدامیدونه که اونروز اصلا فکرشم تو سرم نبود که یه روزی یه نفری اینقدر محکم در ماشینمو بزنه به هم.البته این رو هم بایستی بگم که بدم نیست  آدم ندونه بعدش چی میشه چون اگه خوب باشه ٬مزش میپره و اگرم بد باشه قبل از اونکه اتفاق بیفته ٬قالب تهی میکنه.تقریبا دم دمای غروب همین ۱۰ سال پیش بود که من تو یک خونه حیاط دار ۱۰۰۰ متری تو کریم آباد اعیون نشین ورجه وورجه میکردم و اصلا عین خیالمم نبود که ممکنه من تازه بالغ چنان وابسته یک نفر بشم که بش اجازه بدم در ماشینمو اونقدر محکم ببنده.یه روز که رفته بودم بالای درخت شاتوت و داشتم برا خودم خیالبافی میکردم به خودم قول دادم که نذارم حتی یکبار هم این روزا رو  و اون نسیم رو فراموش کنم .چه نسیمی٬ آمیخته به عطر کسی  که روی شاخه کنار من نشسته بود و توتای دم دستشو سوا میکرد .یهو دیدم انگاری دلم میخواد از اون بالا خودمو پرت کنم پایین...که نکردم و بعدش حسابی پشیمون شدم.

شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388

تفباران...

نوشته شده توسط ا در ساعت 4:44 PM

همچنان که باسن آهوی قلم را در دندان دارم در حال فکر کردن به آن سالها هستم و آن همه بیخیالی و خندیدن به ریش دلقک زمان.تاجایی که یادم میاد سیم کامپیوتر اعمال ما (و هنوز هم) مستقیم به سرو عکس العمل الهی وصل بوده و به محض اینکه یک غلطی میکردیم خداوند تمام قضا هاشو واسه ما قدر می کرد.این مدرسه ای که بنده سه سال در آن نزول اجلال داشتم جای عجیبی بود و بعدنا فهمیدیم زندان ساواک قدیم بوده و اون دریچه هایی که گفتم در اصل راههای ارتباطی به تونلهای زیرزمینی بود که بعضیاشون تا حدود دو کیلومتر(به گفته عمه اینجانب که قبلا مسئول آزمایشگاه اونجا بود و ما که اومدیم رفت!) طول داشت و به میدان معروفی در شهر می رسید.و اون حیاط بزرگ مدرسه هم در حقیقت سقف یک شکنجه گاه ساواکی های بی تربیت احمق بود که به حقشونم رسیدن یام نرسیدن.و یکبار فدوی به خاطر داردکه قرار شد در آن حیاط مدرسه جدیدی احداث شود و عمله بنا ها مشغول کندن بودند و بعد از کندن یک کانال یک و نیم متری به یک کانال آب رسیدند که بسیار پر آب و شفاف بود و بنده به عینه خودم آن را مشاهده کردم و معلوم نبود از کجا میآمد و به کجا می رفت.همانطور که عرض شد ماتحت کلاغهای محترم اوایل پاییز به قدر کلاهشان می شد بسکه فرچان می زدند و بالاخره فصل رینش به پایان می رسید و بنده هم همیشه مواظب بودم که مبادا دامنم تر شود و مردانگیم به لوث ملوث ان کلاغ مکدر گردد.یک روز از همان روزهای کذایی بود که در حال برگشت به منزل به اتفاق دوستان بودیم و هوا هم کمی سرد بود به طوری که کاپیشن!(به قول یه رفیقی) هامونو تنمون کرده بودیم و ناگاه کلاغی قالب پنیری دید و چنان هول کرد که رید تو کلاه کاپشن رفیق ما و بنده هم فی الفور کلاه رو سرش کردم و منظره با صفایی بود بس مستهجن و چقدر والله باظرفیت بودیم و کسی برا همچین شوخی هایی حتی به فکر تلافی نبود.خلاصه به سمت ایستگاه اول مینی بوس ها در حال برگشتن معکوس بلوار و گفتن کلمه نوید ان به سر بودیم و نوید خان هم به خاطر معلوم نیست چی همونطور با کله ان گرفته با ما میومد ٬به ناگاه یه چیزی تپ(میخوام ببینم چقدر میتونی این صدا رو محکم در آری) خورد وسط پیشونی ما و پخش شد و اولین شک من به توپخانه لشکر ۵ زرهی بود که با لمس موضع متوجه شدم گلوله آن توپخانه محترم نبوده و تف شاگرد شوفر یکی از مینی بوس هاست که فول کرده بود و از بغل ما رد شد و در حین رد شدن ایشان محتویات از ابتدای اسفنگتر اول تا اسفنگتر معده رو در یکجا مجموعا به صورت اینجانب حواله فرموده بودن و قیافه نوید دیدنی بود و فحشهای من مثل نامرد٬توله مرغابی٬گردن گلابی و ...(اونموقع باور بفرمائید اینها نجس ترین فحشها بود)شنیدنی.الغرض ما هنوز هم تا کیش به کیشمیش می شود توسط حضرت اله تنبیه می شویم و نگفتم که تازه مدرسه جدید که تاسیس شد ۲ شیفت داشت که یه شیفتش دخترا بودن و یه شیفتش پسرا و ....

جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388

انباران...

نوشته شده توسط ا در ساعت 03:34 AM

سال ۶۸ بود که من آهوی قلم را در یک مدرسه راهنمایی بر دشت کاغذ می فشردم و این مدرسه تاریخچه عجیب و غریبی داشت و به تنها چیزی که شباهتی نداشت مدرسه بود.سالنهای بزرگ و اتاقهایی که دیوارش تا نضفه از سنگهایی فرش شده بود که پر از پستی و بلندی بود و اگر کاپشنت رو بش مالونده بودی قطعا بعد از ظهر در حال شنید فحش خار دار از پدر بودی  که چرا جرش دادی.توی کف سالنهای این مدرسه یک دریچه هایی بود که قفل نداشت و می شد درشو مثل در کنتورهای آب برداشت و توشو نگا کرد و کلا اینطور که با رفقا شمرده بودیم ۶ تا از این درها اونجا بود ولی هیچکس دونه شو نداشت از ترس ناظم زمخت مدرسه که بره اون درا رو باز کنه و توشونو ببینه.حیاط این مدرسه هم بسیار بزرگ بود و رو بروش یک باغی بود که میگفتن مال معتمد السلطنه و تیر و ترکه اش بوده و الان دولتیه و نشونش نرده های بلندی بود که طوری ساخته بودنش تا کسی نتونه ازشون بره بالا و من که متخصص بالا رفتن از دیوار راست و آتیش سوزوندن بودم اینو همون موقع فهمیده بودم.چه خیابونی بود دقیقا در یکی از ضلع های مجاور مدرسه٬ زیباییشو نمیشد توصیف کرد و الان کل اون منظره مرحوم شده به لطف تحولات لاکپشتی که گویا فقط موقع خراب کردن و تر زدن خرگوشی میشه.تو ماه خرداد این خیابون که پر بود از چهار ردیف درختای سپیدار فوق العاده بلند تبدیل میشد به یه دالون سبز و کلاغها هم در لابلای این تونل مشغول پاره کردن حنجره مزخرفشون و ریدن رو سر ملت بودن و کم نبود مواقعی که یک کلاغ نوک لوله شو هدف میگرفت رو کله یه بدبختی و ترررر.معمولا پاشو زنای چادری بدتر میخوردن جون وقتی تیر ان میخورد تو چادرشون  (باس یک لحظه اون لکه سفید  رو تو اون زمینه سیاه تصور کنین)از اونجایی که نمیتونستن درش یارن (اگه میفهمیدن که آقا کلاغه رو چادرشون یادگاری نوشته) چارش فقط تاکسی دربست بود یا شجاعت فراوان و برداشتن چادرو چپه سر کردن و درصورت داشتن مانتو روسری٬ برداشتن چادر. یکی از تفریحهای رفقا تو زنگ تفریح در زمانهایی که پشت پنجره مشرف به خیابون نشسته بودیم ظرف  سه سالی که من اونجا بودم نشستن پشت همین پنجره و رصد خیابون با چشم تا جایی که کار میکرد و مشاهده رهگذرانی که آماج حملات انفشان کلاغها قرار میگرفتند و گاها اطلاع رسانی به رهگذران شریف که :اوهوی ...روت ریده کلاغه و بعدش هر هر هر.خاطر نشان می سازد  خدا هم بعضی وقتها کلاغا رو تنبیه میکرد و جوجه هاشونو از اون بالا عین فلان مینداخت پایین ولی مگه کسی جرات داشت به این جوجه ها نزدیک بشه .نزدیک شدن همان و سولاخ شدن ملاج توسط نک یک فوج کلاغ مادر فلان همان .یه بار یکی از معلما که عربی درس میداد و دیر رسیده بود به طوری که همه تو کلاس بودن یه هو درو واکرد و آمد تو و یه راست رفت پای تختخه و وقتی فهمید که چرا بمب خنده تو کلاس منفجر شد که یک نگاهی به رویه شونه کت قهوه ایش انداخت.به هرحال در سال ۲ ماه انباران بیشتر نداشتیم و باس مواظب میبودیم و من یکی از تنها کسایی بودم که هیچوقت این لکه های ننگ به دامنم نشست اما ....

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388

نارد ز یادم اون لحطه هایی که با تو بودم....

نوشته شده توسط ا در ساعت 5:51 PM

یک هفتس خراب یک بله ایم......

جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388

ماکزیمم یک عذاب....

نوشته شده توسط ا در ساعت 04:34 AM

اینه که گذر زمان رو حس کنی و هیج کار مفیدی برا تغیر وضعیتت از دستت بر نیاد و همچنین بدتر میشه اکه  به اینده هم امیدی نداشته باشی.(دانته:بهشت-برزخ-دوزخ)

پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388

یاران سخت بگریستند....

نوشته شده توسط ا در ساعت 11:20 AM

حلاج بر پای دزدی بوسه زد و گفتند سی چه کردی این کار را؟ و دِن هی سِید:هرکه بود به کار خویش تمام بود و حتما چنان خوف و دفن بودی که بر دار رفتی.منثور هم بر دار باید.

دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388

تست روان شناسی sv;hvd

نوشته شده توسط ا در ساعت 2:47 PM

اگر در کادر بالا yes ببینین اسکیزوفرنی دارین و الا سالمین.

یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388

فرق المفرقین ۱۸+

نوشته شده توسط ا در ساعت 3:03 PM
می دونی فرق مگس با پلنگ چیه؟

اولی اگر بر...نی می آد

دومی اگر بیاد می ... نی


اگه کسی مگس مزاحمه بدونین که یه جایی یه کاری کردین که اومده پیله شده....مثال حالت دومش چی میشه؟؟؟! این دیگه از اون ریسموناس که به آسمون بافته نمیشه.شایدم بشه...واستا.

پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388

الاهه زیگورات من...

نوشته شده توسط ا در ساعت 04:09 AM

مطمئنا تن صدا و آهنگ گویش در اینکه دیگران چقدر به حرفات گوش بدن تاثیر فوق العاده ای داره و معمولا توی مردا داخل یک جلسه اگر کسی صدای خفه ای داشته باشه و یا جملاتشو جویده جویده بگه فقط مگر مدیر عامل یا آدم خیلی باحالی باشه که به حرفاش گوش بدن و الا....

چهارشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1388

نتیجه اقتدا به عمل...

نوشته شده توسط ا در ساعت 00:13 AM

در شب جمعه روز فلان درست در ساعتی که فلامینگو ها در آفریقای جنوبی از خواب بیدار شده بودند و در منهتن ملت نهار میخوردن و در اینجا ساعت ۱۲ شب بود بنده مسلح به یک عدد انبر دست و سیم چین و اخوی گرام هم مسلح به یک جفت دست خالی و کاپشن سیاه از خونه زدیم بیرون به این نیت که بریم جفت بلندگوهای مدرسه مذکور رو از ریشه در بیاریم .یک نکته ای رو که باس بگم و تو متن قبل یادم رفت این بود که کلانتری مرکزی شهر ما درست در حدود ۵۰۰ متری از محل فاشیستهای تعلیم و تربیت قرار داشت و همین خودش واسه ما کلی بود  و از اونجا که میگن مطمئن ترین جا برای دزدی کنار دیوار کلانتریه زیاد روش زوم نشده بودیم و البت که احمق بودیمز.با گامهایی استوار از لرزش به سمت مدرسه جلو رفتیم و تو این فکر بودیم که چطوری خودمونو برسونیم رو پشت بومش که با توجه به ضربتی بودن نقشه قبلا فکرشو نکرده بودیم و بحث میکردیم که آق داداش قلاب بگیره و من از نرده های مدرسه بگیرم و برم بالا-ببین کار دوتا آدم تحصیل کرده رو برا یه چیز ساده به کجا رسونده بودن-که یه هو نردبانی رو که اداره گاز زحمت کشیده و برای همه منازل نصب کرده به صورت آلتی مشعشع تابان در دیده هر دوی ما منور شد.بله.علمی گاز.لهذا بدون یک چیکه وقفه بنده به داداش فرمان کشیک داده و با بالا رفتن از علمی و خر کش کردن خودمو رسوندم بالا پشت بوم و بلافاصله رو زمین خابیدم که بعثی ها نبیننم.اینجا باس بگم که راس میگن دزد بیشتر از صاب خونه میترسه چون خودم نزدیک بود لوزه هامو قورت بدم.سینه خیز به سمت بلندگو خواستم برم که دیدم لباسام به F میره برا همین به حالت دولا خودمو رسوندم به بلندگوی شیپوری ولدالزنا و کابلشو بریدم اما دیدم خب فردا باز میان وصلش میکنن در دوسوت و به فکرم زد که اصلا کل بلندگو رو بکنم و برا همین یه کم باش ور رفتم و دیدم ای جان کل دل و روده پشتش با پیچوندن وا میشه و یه ده دوری چرخوندم و وا شد و اون یکی رو هم همینطور در حالی که چراغ اتاق فراش روشن بود و اگه صدایی در می اومد و میامد بیرون قطعا از شانس ما قزوینی در می اومد و من در طول این مدت با وجود سردی هوا عرق از سرو کلم میریخت و حالی بود بس عجیب که اندر وصف نگنجد.خلاصه به همراه محموله اومدم به سمت لبه دیوار که دیدم ای دل غافل یه ماشین کلانتری داره از دور میاد و حتی به فکرم نرسید که زندم و در جا درازکش شدم و به خودم و جد و آبادم فحش میدادم .صدای لاستیکاشو شنیدم که داشت نزدیک میشد و درست جلوی دیواری که من بالاش بودم واستاد و من در اون لحظه واقعا مسلمون شده بودم و نذر میکردم فرت و فرت غرا.و گفتم گرفتنمون.اما بعد از یک مکث 2 ثانیه ای باز را افتاد و رفت(علت وجود یک عدد سرعت گیر بود!).هرچی اخوی گرام رو با پیس و فیش آلارم دادیم صدایی در نیومد و رفتم لبه و پایینو نگا کردم و دیدم ایشون بی ایشون-بعدش فهمیدم ماشین پلیسو که از دور دیده کلا رفت تو جوب(یعنی به فلانم که داداش بالا دیواره)...و بنده با تشویش فراوان در حالی که ته بلندگو ها در جیب های کاپشن بود از علمی اومدم پایین و به حالت یورتمه به سمت خونه را افتادم و با ورود به خونه تازه فهمیدم که نفس هم میکشم.خلاصه ته بلندگو ها رو با توجه به اینکه پپه بودم و فکر میکردم ممکنه همسایه ها منو دیده باشن و فردا پلیس بریزه تو خونه! به صورت چند قطعه در آوردم و ریختم سطل آشغال و عملیات اینگونه به پایان رسید.اما رسید آیا واقعا؟.نه چون فردا ساعت 10 صبح فراش مدرسه با پسرش اومدن در خونه ما و ته بلندگو ها رو مطالبه کردن و من از ته مغزم شبیه کلمه معععععع شده بودم .هرچند نتونست ثابت کنه و با اوقات تلخی رفت اما بعدا ها کاشف به عمل اومد که داداشی جان صبح همون روز شخصا به مدرسه مذکور مراجعه کرده بودند و با دادن فامیلی و آدرس که ما فلانی هستیم و فلان جا میشینیم و بد مصبا کمش کنین  یه دعوای حسابی تو دفتر مدرسه را انداخته بودن و یک کلامم یادشون رفته بود که به من الاغ تر از خر موضوع رو بگن و ابن موضوع رو دقیقا وقتی من بالا پشت بوم مدرسه بودم یادش میاد اما با کاری که من کردم تخم نکرده بود بگه تا اینکه بعدا ها در یک حالت وجد عرفانی گفت و الان هم زندس.الان 7 ساله که بلندگوهای جدید مدرسه پشت به خونه ما نصب شده و یک کوچه ما رو غیابا دعا میکنن و همین فکر کنم برا کفاره گناه ما بس باشه و احتمالا الان یه 50 متر زمین تو بهشتم سرقفلی به نام برادران شیر دل مثبوت میباشد.وا...یغفر الذنوبنا.

دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388

ترسناک ۲

نوشته شده توسط ا در ساعت 11:07 PM

...یه مدرسه جلو خونه ما بود و هنوزم نکندنش!...که دبستانی دخترانس ....هر روز صبح یه عالمه فرشته فینقیلی میرن تو با دندونای موش خورده و صدای جیرجیرشون صبحها مثل صدای گنجیشکای تو درختای سپیدار باغ معتمدالسلطنه است که من هیچ وقت ندیدم ولی معتقدم وجود داره...درست پشت این مدرسه یک راهنمایی دخترانس پر از دخترای از جشن تکلیف رد شده سرتق که از صبح تا شب در حال جر دادن گلوی ناظم مدرسن اما مشکل کار اینجا بود که ناظم محترم یاد گرفته بود به جای جر دادن گلوی مینیاتوریش بلندگوی مدرسه و فلان همسایگان بی گناه رو جر بده و ما که معمولا شبا دیر میخوابیدیم مجبور بودیم راس ۷ کلمونو از زیر پتو در آریم و به هرچی تعلیم و تربیته فحش چارواداری بدیم و حرص بخوریم تا مراسم صبحگاه پادگان دخترانه بتول فنتول تمام شود(خدا میدونه چند بار زنگ زدیم مدرسه راهنمایی تذکر دادیم!-هرچند دبستانه هم ذله مون کرده بود اما خب چون پر جوجه بود اهمیت نمیدادیم اونقد).از اونجایی که ما ایرونی جماعت فقط در یک ثانیه مانده به انفجار است که وارد عمل میشویم ما هم (من و آق داداش) تصمیم گرفتیم یک مادری...نه ...یک عمه ای(آها این خوبه) از بلندگوهای این راهنمایی استاد کنیم و نقشه کشیدیم واسه ساعت ۱۱ شب که شهر سوئیچ میشد رو شهر ارواح....(نمیدونم بگم چی کردیم-بد آموزی-؟یا نه؟..باس برم یه گل رز پر پر کنم ....بر میگردیم ایشاا...)

یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1388

قفل...

نوشته شده توسط ا در ساعت 11:21 PM

اگه معنی کما این باشه که یک بیداری دائمی در خواب به قول شوکا( یاد یه ماده سیال و غلیظ آبی رنگ تو یه فیلمی بودم که روی زمین راه میفتاد و تبدیل میشد به یه جونور عجیب, میترسیدم, اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم. عصبی بودم از صداهای محو و گنگی که نمیفهمیدم چی میگن, دلم میخواست داد بزنم ساکت شید) یه چیزی مشابه هم هست: 

یادمه حدود ۱۰ سال پیش رفته بودم میبد(یزد) کنکور دانشگا بدم و رفتم خونه یکی از برو بچز که پارسال قبول شده بود.میگفت اینجا جن داره و خداییش خونه اجاره ایش مال عصر تیرکمون بود و پشت خونش باغ بود و سمت راستش کوچه و چپش یه خونه خرابه از اون کاگلی ها.ما دو نفر بودیم که رفتیم اونجا و با دوتا هم خونه ای این رفیق قدیم جمعا ۵ نفر میشدیم.شب دوم به خاطر گرمای هوا رفتیم تو حیاط فرش انداختیم و علما مشغول ورق بازی شدن و ما که آس نیاورده بودیم و حکم هم که ۵ نفری نمیشه پس افتادیم به شام ساختن و تصمیم بر املت شد.رفتم تو آشپزخونه و گوجه ریز کردم ریختم تو ماهیتابه و گذاشتم رو گازش که از اونایی بود که میزارن روزمین.هم میزدم که یه صدای خش خش دمپایی اومد تا پشت سرم و گفتم:جعفر(اسم دوستم) نمکات کجاست و چون فوری جواب نیومد برگشتم پشت سرم و دیدم فقط یک جفت دمپایی هست.چنان ماهیتابه به دست زدم بیرون که نصف گوجه های داغ ریخته بود رو دستم و ماهیتابه رو همین که رسیدم تو حیاط بی اختیار پرت کردم و قیافه اون چهار نفر شده بود عین راسوهای توی مستندای بی بی سی که سرک میکشن ببینن عقاب داره میاد یا نه با چشای گرد شده.این اولین تجربه بود و از اون موقع تا همین اواخر ادامه داشت.میخوابیدم.یه هو میدیدم یه صدایی مثل یک فششش بلند از این گوشم میرفت و از اون گوشم خارج میشد و میفهمیدم که امشب میاد.وقتی هم میامد اینطوری بود که مثلا از خواب پا میشدم ولی چشام بسته و تکون نمیتونستم بخورم و فقط میتونستم بگم اوم و اون هرکاری میخواست تا حدود ۱۰ یا ۲۰ ثانیه میکرد و بعد ول میکرد و من اسمشو با رفقا گذاشته بودم قفل...یه بار گاز میگرفت...یه بار رو آدم خراب کاری میکرد...یه بار اصلا عملا داشت ترتیب مارو میداد ممممن فقط میگفتم بسم ا... و خلاصه میخواستم بگم تجربه کردم حالتی رو که کلا روح اثیر جسم بی جان یا یه همچین چیزیه...بیداری ولی ابدا نمیتونی تکون بخوری و خیلی خیلی وحشتناکه...بعدا که تحقیق کردم میگفتن از فشار روانیه و نتیجه تخلیه الکتریکی مغز ولی آیا من هنوز به علم بیشتر اعتقاد دارم یا به متافیزیک...صد البته متا فیزیک.

یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1388

تقدیم به همه مادر ها....

نوشته شده توسط ا در ساعت 01:41 AM

جمعه 4 اردیبهشت ماه سال 1388

روزگار کودکی یاد باد...

نوشته شده توسط ا در ساعت 09:14 AM

حدود ۶۹ -۷۰ سال پیش رادیو ایران توی ۴ اردیبهشت افتتاح میشه و کار میکنه تا این که من توی سن ۱۲ سالگی هستم و تو فامیل پر از بچه های بزرگتر از من هست دختر و پسر با قیافه های بیخیال و دائم صحبت از چیزهای متفاوتی است -غم و غصه؟!...مدتها گذشت تا با هاش آشنا شدم.معمولا جمعه ها ملت خونه یکی جمع میشن و خونه ما حسنش به تلوزیون روسیش هست که میگیره و خونه عمه با دختر عمش و کتابهای تن تنش و بازی عمو پولدارش و خونه عمو به حیاط گندش و تابش و ...به هر حال راس ۸ صبح که بعدا شد ۹ صبح همیشه خدا جمعه ها این رادیو بود که این ملت پراکنده هرکی سی خودشو رو دورش جمع میکرد و میگفت:صبح جمعه با شما.تا ساعت ۱۱:۳۰ و همه رو وادار میکرد الکی یا دولکی بخندن و هی جملات خنده دارو تکرار کنن و باز بخندن...البته شوهر عمه عزیز همیشه دنبال بساط جوجه کباب و فلانش بود .امروز اولین صبح تعطیلیه که ۸ صبح پاشدم و دلم برا کودکیهام غنج زده(لک زده).بد جور همه تو خونه ها محبوسن اینجا...و دیگه صبح جمعمون از فحش خواهر مادر هم رد کرده و مجریاش به گاو سور زدن و احتمالا مشکل کم آبی تهرانی ها رو همین برنامه حل میکنه.

پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1388

عشق یک بی جنبه چه جوریه؟

نوشته شده توسط ا در ساعت 02:53 AM

دو تا کرم ابریشم عاشق هم شدن و نره برگا رو به خاطر عشق با اشتهای بیشتری میخورد لف لف و مادهه هم کم میخورد که لاغر بمونه واسه آقا.وقتش که رسید تفاشونو مالیدن دور خودشون که پروانه شن بیان بیرون و صفا.دختره بعد چند روز بیرون اومد و انصافا خوشگل پروانه ای بود.اما هرچی صبر کرد پسره بیرون نیامد و نگرانیش باعث شد بره و به صورت دستی شفیره رو باز کنه و چشمش و دماغش از بوی تعفن آتیش گرفت.میدونی چرا ؟ نر احمق قبل از کاورینگ اونقدر از روی جو گیری برگ زیادی خورده بود که نتونسته بود خودشو نگه داره تا بیاد بیرون و کارشو بکنه در نتیجه تو کثافت خودش داخل شفیره مرده بود.  

دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388

آزمایش...

نوشته شده توسط ا در ساعت 3:55 PM

برا که بفهمی ملت دور و برت اسیر روزمرگی شدن و یا کلا بی کارن و فکر چیز مهمی تو کلشون نیست یه راه ساده وجود داره ...جای یه چیزی رو (به صورت یه کم تابلو) تو محل کارت عوض کن...اونوقته که میبینی هرکی از در میاد تو میگه...اهوووق...این چرا اینجاست یا این چرا اینطوره؟...یا...فضولی به هر حال اما از رو عادت بش نه کنجکاوی و حل معما...اصلا جوابتم براشون مهم نیست.باور نمیکنی؟جان شما!

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>