خسته ام...

خسته ام....از همه آدمها...

آدمهایی که ازدواج می کنند چون کار دیگری ندارند برای انجام دادن.

زوجهایی که بچه دار می شوند چون دیگر حرفی ندارند برای گفتن.

آبدارچیی که به خاطر یک لیوان چایی میخواهد تمام تحقیرهای زندگیش را سر آدم خالی کند.

دختری که با داشتن یک تیپ تمام اسپورت(موهای بنفش،کفش تیمبرلن،و عطر بیژن و برق لب فرانسوی و چهره زیبا...حالا بقیشو نمیدونم...دختر که نیستم...شایدم همشو اشتبا گفتم.) تا آرنج النگوی طلا دستش کرده.

آدم ناشناسی که وقتی برای کاری سراغش میری مثه سگ هار جوابتو میده و بعد که یه روز سر و کلش طرف تو پیدا میشه چس خند میزنه به پهنای صورت.

راننده ای که با یه پیکان لکنته و تاریک پونصد تومنی تو پرت میکنه طرفت چون فکر کرده صد تومنیه.

تازه دامادی که جز خاطرات خدمت چیزی نداره برای همسرش تعریف کنه و این یک مورد دقیقا وقتی از یه سفری بر میگشتم درست تو صندلی جلوم داش اتفاق می افتاد.

آدم بیشعوری که رو کاپوت پرادوش پر خون مرغه ...که یه وقت چش نخوره....

خواننده ای که صداش مثه صدای ناخن کشیدن رو شیشس و از زور اعتماد به نفس کاذب می خواد با کلیپ ۱۰ میلیون تومنی خودشو فرو کنه تو مغز ملت...مخصوصا که صداش صبح هم از رادیو پخش بشه با مطلع:پرنده ها قناری ها بیاین که صبحو بسازیم

 از دوستای زگیل....آدمایی که نمیفهمن تو حوصلشونو نداری و وقتی مجبور میشی که مستقیم بهشون بگی میشن دشمن خونیت...نمیدونم وقتی مردمو تحویل میگیری برات قیافه میگیرن و وقتی بهشون بی محلی میکنی هی زرت و زرت جلوت سبز میشن و توقع لبخند دارن....که یعنی چی؟...

از مردای خرس گنده ی سر کار که به محض اینکه یه دختر خوشگل میاد تو بخش مثه عنتر لوتی شروع میکنن به خوشمزگی و بلند بلند حرفای با نمک زدن و لبخندای الاغ یونجه دیده.

 

اگر به خانه من آمدی برایم ای مهربان چراغ بیاور و ...یک دریچه ...که از آن....به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.